سیل و سیاست مصیبت بار

سیل کشور را از شمال و جنوب در برگرفته است. سیل ها چه پیش بینی شده و چه غافلگیر کننده، مصیبت بار هستند. رسانه های اجتماعی پر شده اند از عکسها، سوگواره ها، هشدارها، و تحلیلها و نظرهای تند و محافظه کار. از آن همه، به گمانم دکتر محمد فاضلی اصل موضوع را گفته است که «سیاست در ایران» را زیر تیغ نقد گرفته است: « … سیاست بی محابا به بستر رودخانه، مرتع، درختان جنگل حیات وحش، شهرسازی، علم مدیریت بحران، هیدرولوژی، روزنامه نگاری، آبخوان، اقتصاد، اکولوژی، طرح جامع شهری و قواعد بودجه ریزی تجاوز کرد و حالا همه خسته، بی حیثیت و بی اعتماد از پا افتاده اند.» سخن دکتر فاضلی کاملاً درست و ملموس است، اما همه ماجرا نیست. به نظرم یکی از مهمترین خسارتهای این «سیاست» آن است که امکان نقد کارشناسانه عملکرد مسئولان را بسته است. آیا تاکنون عملکرد مدیران ارشد نقد شده است؟ امکان…

شدی تعبیر این رویا

آهنگ مورد علاقه اش را در روز خاکسپاری گذاشتند: تصور کن سیاوش قمیشی. تا همه آرزوهای او را ببینند، آنچه بود و در دل داشت، افق های او را، جان و جهت او را. همه آزاد آزاد، همه بی درد بی درد، جهانی بدون نفرت و باروت، بدون ظلم خودکامه، جهانی پر از لبخند و آزادی، لبالب از گل و بوسه، پر از تکرار آبادی. تمام جنگای دنیا بشوند مشمول آتش بس. بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا بله تصور کردنش سخته. برای خیلی ها خیلی سخته. برای خیلیها ممکن نیست. اما تو تصور کردی تو عاشق این «تصور کن» بودی چون از بن جانت این تصور را داشتی و آرزو می کردی و چنان دل داده بودی که «شدی تعبیر این رویا». زندگیت تصویری لبالب از گل و بوسه برای انسان بود، انسان فارغ از مرز و محدوده، آزاد، بدون کینه و نفرت. این شور و شکوه…

یاد نامت می سوزاند مرا

آن سفر کرده که صد قافله دل در غم او سوخت برادر بود، و چه گرم و دوست داشتنی است این واژه: برادر. و تو چه با صفا بودی، چه دلسوز، چه دوست داشتنی، تو برادر بودی: گرم. وجودت پشتگرمی بود و نگاهت دلگرم کننده. آه برادر چه زود بود هنوز پروازت را باور ندارم. می دانم که اندوه ما تنها از فراق و جدایی است وگرنه مرگ جز جابجایی نیست که فنا معنا ندارد. می دانم که مرگ خواب است، همان آرامش. مرگ پرواز است و پرنده ها رفتنی هستند. می دانم که حالا در باغی که با محبت هایت ساخته ای و در گلزاری که با مهربانیهایت آبیاری کرده ای، در آرامشی سبز و خواستنی عشق بازی می کنی و دل به پرواز داده ای. می دانم … اما چه کنم که دل آرام نمی گیرد. یاد آن چشم هایی که جز مهر نداشت را چه کنم. طنین…

از صدای مردم حمایت کنیم

نمی دانم چرا موزیک ویدیوی پاره سنگ مهدی یراحی مرا به یاد ویکتور هوگو می اندازد. شاید به این دلیل که هوگو می گفت شعر و ادبیات باید صدای مردم باشد و این ترانه صدای مردم است. انعکاس روح جامعه امروز: «قبیله ای که آب و نون ندارند. قبیله ای که خیلی از شهیداش یه تیکه استخوان ندارند. چرا هنوز زندگی نداریم. یکی بگه کجا رسیدیم.» ویکتور هوگو شاعر و نویسنده صریح و پرشوری بود و به شدت پرکار. گفته اند که از ۸ صبح تا ۸ شب می خواند و می نوشت برای «آزادی و عدالت برای مردم» که شعار زندگیش بود. شعار شاید برای مخاطب ایرانی امروز مترادف دروغ و حرف مفت باشد اما شعار آزادی و عدالت پرچم زندگی او بود. برای آن همه عمر کوشید، جنگید و البته هزینه هم داد. در اوج اعتبار و شهرت و ثروت، در حدود ۵۰ سالگی با شاه زمانش که…

در حسرت اعتماد از دست رفته

به بهانه تلنگر زدن است عکسهایی از مردم ترکیه که دارند دلار می فروشند برای حمایت از واحد پولشان. این عکسها که این روزها پر شده در تلگرام حرص آدم را بدجور در می آورد. ما مردم یاد بگیریم! مردمی که هشت سال جنگ تحمیلی ساده زندگی کردند و به سادگی هرچه داشتند را تقدیم جبهه ها کردند. آنها که مردم ترکیه را نشانمان می دهند یادشان رفته همین دیروز مردم چه کردند در زلزله سرپل ذهاب. از محروم ترین شهرها موج کمکها روانه بود. تصاویر زیبای قدردانی مردم منطقه کنار جاده های شلوغ و پرترافیک کمکهای مردمی در راه مناطق زلزله زده نشان می دهد که این ملت همچون روزهای جنگ چقدر پای کار هستند. اتفاقا آنها که می خواهند بدانند چرا مردم دلارشان را مثل مردم ترکیه به فروش نمی گذارند باید به این فکر کنند که چه بر سر اعتماد عمومی آمده است که مردم حتی کنسرو…

در انتظار عبور

تاکسی معروف بود به بحث های سیاسی مردم بی حوصله یا آنها که دنبال جایی برای گفتن می گشتند. اما گویی مدتهاست کسی در تاکسی بحث نمی کند. حتی در این گرمای کلافه کننده و ترافیک کسالتبار که سکوت هم آزار دهنده است اگر رادیو نباشد؛ هرچند صدای یکنواختش هم هست و هم نیست. بین دو مسافری نشسته ام که نه به گوشی مشغولند و نه گوش به رادیو دارند. انگار به قهر نشسته‌اند. برنامه رادیو، گزارش بی آبی است و راه های صرفه جویی و همه سویه به سمت مردم که چرا صرفه جویی نمی کنیم. صحبت دوش گرفتن است و ظرف شستن خانمهای خانه دار. مجری گله می کند که چرا برخی توجه نمی کنند به هشدارهای کم آبی و آقای کارشناس نظریه می دهد که چون مردم ایران باورپذیر نیستند و … آن کارشناس دیگر می گوید مردم مسئولند در برابر کم آبی و باید اعتماد کنند…

مساله «مدیریت بحران» نیست

اول بار نبوده و دفعه آخر هم نیست. تا معیارها همین است، همین مسیر خواهد بود. دی ماه ۹۲ که حریق در واحد تولیدی پوشاک در طبقه پنجم ساختمانی در خیابان جمهوری باعث شده بود دو زن شاغل خود را به پایین پرت کنند، همه از مدیریت بحران و ضعف در عملکرد امدادرسانی گفتند و نوشتند و اما دلیل اصلی اش این بود که بودجه کافی نداشت آتش نشانی که نبردبانش سالم باشد و تشکش به موقع. نبردبان نقص فنی داشت. در فاجعه پلاسکو هم معلوم شد که آتش نشانی امکاناتی برای خدمات رسانی مناسب ندارد که بعد از مرگ سهراب های وطن، خبر از نوش دارو دادند: تخصیص بودجه برای نوسازی و تجهیز آتش نشانی. حالا دوباره با این برف، همان قصه «مدیریت بحران» شنیده می شود که چرا ملت در راه های قم و کرج و … ماندند. نه، مساله ضعف مدیریت بحران نیست. مساله این است که…

اولویت ما ایران است

این روزها ولوله ای در جان ها افتاده و عشق به ایران ما را در برگرفته و شور شیرینی شهرها را فراگرفته. زلزله اگر برای گروهی خسارت خیز است برای انبوهی سینه سوز است. با زلزله «ما» زنده می شود. و اشک های روان شده و روان های بیدار شده از «ما» می گویند. ما توصیف می شود. ما قضاوت می شود. و چه بسیار ما ملامت می شود … ای کاش انبوه درهم راست ها و دروغ ها در فضای به غایت حقیقی اینترنت، روان های لرزیده ما را به قضاوت های شتابزده از ما نبرد. ما را ناامید نکند. یادمان باشد زلزله پاره ای از سرزمین را می لرزاند تا همه سرزمین را بیدار کند. بیدار به وجدان های روشن، بیدار به یکدلی، بیدار به حقیقتی به نام ما … بیدار به ایران. اینکه چرا مردم ترجیح می دهند به حساب های اشخاص کمک کنند و نه حساب…