حافظ حافظه تاريخي ماست- به مناسبت روز ملي شعر و ادب

ادبيات هميشه مرا به خود خوانده است گويي گمشده اي را در خود نهان دارد. امروز «روز ملي شعر و ادب» نام گرفته است. چنين نامگذاري قابل ستايش است اما با همه احترامي كه براي شاعر بزرگ و ارزشمند و شايسته تكريمي چون «شهريار» قائلم واقعاً نمي توانم هضم كنم كه چرا «روز ملي شعر و ادب» به نام او رقم خورده است!!! اين مملكت شعراي بزرگ كم نداشته كه بي شك از متاخرين بزرگ آن استاد گرانقدر شهريار است اما وقتي صحبت از «روز ملي شعر و ادب» به ميان مي آيد، تعين شاعري كه نماد شعر و ادب ايراني باشد خيلي دشوار و ديرياب نيست. حافظ از ستون هاي فرهنگ ايراني است. قدر و منزلت حافظ را در فرهنگ ايراني با كه مي توان قياس كرد؟ مثل قرآن در خانه هر ايراني ديوان حافظ هم هست. حافظ حافظه تاريخي ما ايراني هاست. همچنين مولوي شاعري جهاني است. مثنوي اثري سترگ و…

یاران جانی

داشتم کمدم را مرتب می کردم که یک کاغذ در میان فیش ها توجهم را جلب کرد. فکر می کنم این شعر را بر شیشه یک پالوده فروشی در یزد دیده بودم و یادداشت کرده بودم، شاید دو سه سال پیش. قشنگ است.   دلا ياران سه نوعند ار بداني زباني اند و ناني اند و جاني به ناني نان بده از در برانش مدارا کن به ياران زباني و اما يار جاني را نگه دار به جاني جان بده تا مي تواني      

شمایل تاریک خوابهای من

همدم روزهای سرد تعطیل «شمایل تاریک کاخ ها» بود. کتاب جدید آقای سناپور. نثر کارهایشان را دوست دارم. یک جورایی ناز است. خودمانی و سر راست. همینطور نگاهشان. البته نه همیشه. گاهی تحت تاثیر جو ناامید کننده حاکم برای پویایی اهل قلم و هنر دیدگاه نویسندگان در مورد خیلی چیزها مثل اداب و رسوم حالتی بدبینانه می یابد. کینه که نه ولی نگاه منفی شان به برخی چیزها در واقع نشانه اعتراضشان است به همان جو حاکم ناامید کننده و اینکه انها را یکی می گیرند. البته طبیعی است. حق دارند. اما نگاهشان گاهی خارج می شود از انصاف اگر بپذیرند. هر دو داستان آدم را درگیر می کند. داستان اول «آتش بندان» حکایت مردی زردشتی است که از فرانسه برمی گردد یزد. سفری است به پیشینه، به ریشه. برای من که یزدی هستم و حدود بیست سالی می شود دور از آن، جالب بود اما ای کاش وقتی از جنگ های…

لینک تازه ـ نسخه آزماشی وب سایت شهرکتاب

به همه دوستان علاقه مند به ادبیات سر زدن به نسخه آزمایشی وب سایت شهر کتاب را پیشنهاد می کنم. شهرکتاب بوستانی بهره بردنی است در این سختی زمانه، اگر تنگی زمان بگذارد.  

شعری از اخوان

قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، امّا، امّا گِرد بام و درِ من بی‌ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس   برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک! در دلِ من همه کورند و کرند. دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب. قاصدِ تجربه‌های همه تلخ، با دلم می‌گوید که دروغی تو، دروغ؛ که فریبی تو، فریب. قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ای‌وای! راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟ آی . . .! راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟ در اجاقی ـ طمعِ شعله نمی‌بندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟ قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند.قاصدک! ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند. مهدی…

چرا یوسا؟

ماریو بارگاس یوسا برنده نوبل ادبی شد. این آخرین عکسش است. خیلی پیرتر از عکس هایی که از او در آن سالهای دانشجویی ام می دیدم. حس خاصی به ماریو بارگاس یوسا دارم. در دوران دانشجویی ام ـ دوران لیسانس ـ که نیمه دهه ۷۰ بود یادم هست که نام او در مطبوعات زیاد دیده می شد. یک جورایی برایم یک آرمان بود. چون نویسنده ای که ادبیات را برای ادبیات بخواهد نبود. به قولی شعارش هنر برای هنر نبود. شعار مسخره ای که همیشه از او نفرت داشتم. نقد قدرت در اثارش موج می زد و موجی از امید در جوامعی چون ما می افرید. او در این راه پنجه در پنجه اصحاب قدرت هم انداخت و با دیکتاتور فاسد پرو یعنی فوجی موری برای کرسی ریاست جمهوری رقابت کرد. از این دست نویسندگان خوشم می آید. نمونه دیگرش امیل زولا نویسنده فرانسوی بود که مقاله «آقای رییس جمهور…

به آرامی آغاز به مردن می کنی

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی  به آرامی آغاز به مردن می‌کنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند تو به آرامی آغاز به مردن می‏کنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند، و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی  تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت‌اندیشی بروی امروز زندگی را آغاز کن امروز مخاطره کن امروز کاری کن نگذار که به آرامی بمیری شادی را فراموش نکن     پابلو نرودا “به آرامی آغاز به مردن…

چقدر اين شعر را دوست دارم

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم ولي دل به پاييز نسپرده ايم چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خورده ايم اگر داغ دل بود، ما خورده ايم اگر دل دليل است، آورده ايم اگر داغ شرط است، ما برده ايم اگر دشنه دشمنان، گردنيم اگر خنجر دوستان، گرده ايم گواهي بخواهيد، اينك گواه همين زخم هايي كه نشمرده ايم دلي سر بلند و سري سر به زير از اين دست عمري به سر برده ايم انگار قیصر امین پور، دست زیر چانه زده و با آن نگاه نجیب خیره به حال و روز و زندگی من و ماها کرده و این شعر را گفته : سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم