شعری زیبا در مورد اس ام اس!

  دل خوش به نگاه گاه و بيگاه توام افسوني التفاط همراه توام در بي خبري دلم گرفت و پوسيد من منتظر پيام کوتاه توام     شعر از آقای سيامک کفايی    

خّرما آن سرخی …

  آن شامگاه، شامگاه دهمین روز از ماه محرم سال شصت‌و یکم، شامگاهی شگرف بود، یگانه و دیگرسان، در آن شامگاه، زمان از پویه باز ایستاد؛ تاریخ به گوشه‌ای در خزید و به کمین نشست و خیره نگریست. در آن شامگاه شگرف بود که آسمان یکسره در خون نشست و به یکبارگی سرخی گرفت. خورشید، شرمناک و زرد روی از آنچه در زمین رخ داده بود، چهره در خون می‌شست و در دریایی از خون شناور بود. خونی که بر خاک ریخت؛ اما زمان را رنگ زد و آسمان را. تا آینه را از زنگ بزداید و از نم بپیراید؛ از زنگ ننگ و از نم ستم. اگر آن خون بر خاک نمی‌ریخت، زمان همواره در ننگ می‌ماند و آسمان پیوسته در زنگ؛ آن خون زنگ زدای ننگ پیرای؛ آن خون خرم خدایی که از پاک‌ترین و تابناک‌ترین تن، بر تیره‌ترین خاک فروریخت؛ تنی همه جان و راه برده به…

رقص آرام

شعر دختر نوجوانی سرطانی، از آخرین روزهای زندگی اش. ظاهرا این شعر را به یکی از پزشکانش داده بود. هر چه هست حالا به لطف ایمیل دست به دست بوییده می شود.    رقص آرام آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالیکه به بازی “چرخ چرخ “ مشغولند؟ و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟ تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟ یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟ کمی آرام تر حرکت کنید اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید زمان کوتاه است موسیقی بزودی پایان خواهد یافت آیا روزها را شتابان پشت سر می   گذارید؟ وقتی از کسی می پرسید حالت  چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟…

به مناسبت ۱۴ خرداد

  من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم / چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شدم فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم / همچو منصور خریدار سر دار شدم غم دلدار فكنده است به جانم، شررى / كه به جان آمدم و شهره بازار شدم درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز / كه من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم جامه زهد و ریا كَندم و بر تن كردم / خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد / از دم رند مى آلوده مددكار شدم بگذارید كه از بتكده یادى بكنم / من كه با دست بت میكده بیدار شدم  

مرا ببر به زمانه اي ديگر

بيا مرا ببر اي عشق با خودت به سفر مرا ز خويش بگير و مرا ز خويش ببر دلم ز دست زمانه به تنگ آمد مرا ببر به زمين و زمانه اي ديگر