یادی از سفر اولم

بر سر آن بودم كه گر ز حوصله برآيد چيزي بنويسم از سفر به خانه خدا كه الحق عجيب خانه اي است. به خدا كه خدايي بايدش خواند.نه آنقدر هست كه بزرگ بتوانيش خواند و نه چنان در نظر آيد كه بگويي كوچك است. نه جديد ساز است كه مدرن باشد و نه از مد افتاده است.قصري بزرگ نيست اما شكوهي شيرين دارد.به غايت ساده است اما جلالي ستودني دارد.اينها تعارف نيست بايد باشي تا حس كني همين.بايد ببيني وحظ كني وقتي همه ازهر جاي دنيا كه فكرش را بكني فيليپين و مراكش و انگليس و مغولستان و پاكستان آمريكا آفريقا از همه رنگ و ن‍ژاد و زبان و چه و چه چطور انجا همزبان مي شوند و همدل.انگار براي لحظه اي كنار مي رود منيت ها رنگها و تفاوتها. همه لبيك گويان همه به يكسو همه ذاكر به يك واحد.يكي از روي كاغذي مي خواند يكي در دل آن يكي كتابي در دست ديگري بر موبايل مي خواند.يكي اهل فرانسه يكي از هند سياهي آفريقايي ظريفي چيني آن يكي از هر كجا باشد همه به حجر الاسود كه مي رسند دستها بالا مي رود الله اكبر مي گويند و نه يكبار كه چندين و چه عاشقانه و نه رنگين.

بايد ببيني تا باور كني نسبتي است ميان تو و آن سياه افريقايي و او با آنكه در نظرش شايد هيچ سنخيتي يافت مي نشود اما اما ريشه عميق اين نسبتها در وصلت است با ريشه. و ريشه را بايد در طواف كعبه بوييد.

من به چشم خويشتن باور كردم كه زيباترين صحنه انساني عبادت است. اشك و اميد و عشق ورزي با كعبه اي كه كانون معني ساز حيات است. 

 

 

ارسال شده در شنبه، ۸ مهر ۱۳۸٥ – ساعت ۳:٥٠ ب.ظ – نظرات: ۴

 

از  وبلاگ قبلی ام

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *