شمایل تاریک خوابهای من

همدم روزهای سرد تعطیل «شمایل تاریک کاخ ها» بود. کتاب جدید آقای سناپور.
نثر کارهایشان را دوست دارم. یک جورایی ناز است. خودمانی و سر راست. همینطور نگاهشان. البته نه همیشه. گاهی تحت تاثیر جو ناامید کننده حاکم برای پویایی اهل قلم و هنر دیدگاه نویسندگان در مورد خیلی چیزها مثل اداب و رسوم حالتی بدبینانه می یابد. کینه که نه ولی نگاه منفی شان به برخی چیزها در واقع نشانه اعتراضشان است به همان جو حاکم ناامید کننده و اینکه انها را یکی می گیرند. البته طبیعی است. حق دارند. اما نگاهشان گاهی خارج می شود از انصاف اگر بپذیرند.

هر دو داستان آدم را درگیر می کند. داستان اول «آتش بندان» حکایت مردی زردشتی است که از فرانسه برمی گردد یزد. سفری است به پیشینه، به ریشه. برای من که یزدی هستم و حدود بیست سالی می شود دور از آن، جالب بود اما ای کاش وقتی از جنگ های مذهبی می گفت اشاره هم می کرد که حالا سالهای سال در کنار هم دارند زندگی می کنند مسلمانان و زردشتی ها. بخصوص قبل از سالهایی که دینداری برای برخی سفره بشود. اینکه هم صنف بودن حالا چقدر مهم است.  اینکه حالا چقدر معیارها عوض شده در مناسبت های اجتماعی و بافت جدید چه تاثیر پر رنگی گذاشته روی سبک و درک نسل جوان. البته می دانم که مساله داستان چیز دیگری بود اما توصیفی که از یزد شده بود نگاهی کلیشه ای و گذرا بود آنطور که متاثر از رسانه ها و روایت های غالب، ترجیح می دهیم یزد را بشناسیم و معرفی کنیم. سفر به یزد نبود خواب دیدن یزد بود.

داستان دوم مفصل است و نام کتاب هم هست. داستان دو زوج جوان که تصمیم می گیرند کتابهایی در مورد صفویه و شاه عباس بخوانند و بعد هم سفری کنند به اصفهان. دوباره همان پل زدن ها هست مثل داستان قبلی بین بیداری و رویا و اینبار گیراتر. آدم هوس می کند دوباره برود اصفهان را ببیند. نمی دانم چرا نگاه کوروش اذیتم می کرد. یک جورایی لجم را در می آورد. دیشب که تمام کردم داستان را با خودم کلنجار می رفتم که نگاه او نارواست یا من نمی خواهم بپذیرم.

دیشب خوابی دیدم که همه اش را یادم نیست البته اما همین قدر هست که همه جا تاریک و ما در اتوبوسی بودیم . پر بود از دوستانم که نمی دیدمشان از پشت سر که من نشسته بودم. ردیف اخر بودم. یکی مانده به آخر و آن ته آقایی نشسته بود با لباس آبی پررنگی که کهنه بود و گشاد. با او حرف می زدم. نه، او بود که با من حرف می زد. می خواست دکتر گیویان را ببیند. می گفت زنگ می زنی هماهنگ کنی. می خواست در مورد کتابی که دکتر دارد در مورد تفسیر حافظ حرف بزند و من به روی خود نیاوردم که از وجود چنین کتابی خبر ندارم. گاهی دوستی می چرخید و نگاهم می کرد با نگاهی تحقیرآمیز که می گفت داری با این حرف می زنی! تازه وقتی برمی گشتند عقب می توانستم ببینمشان. یادم هست که از دیدنشان خوشحال می شدم و از نگاهشان شرمنده. یکی شان هم عباس بود که کنارم بود یا یک ردیف جلوتر و گفت دکتر گیویان فقط ۱۵ تا غزل حافظ را تفسیر کرده، منظورش این بود که به درد شما نمی خورد. داشت به او می گفت. من هم تایید کردم با سر و بیشتر به فکر سرزنش دکتر بودم که می دانستم می گفت امید اینها را چرا می اری پیش من.

در راهی که همه جا تاریک بود اسرایی دیدم مثل انسان های نخستین به غایت خوش اندام بودند برخی شان. مردهایی با صورت هایی کشیده و کلیشه ایی که همه مان درذهن داریم از انسان های اولیه. با زنجیر بسته بودنشان و از روی چیزی شبیه ارابه  نگاه مان می کردند. از آن نگاه های خالی که هر چیزی می شود در ان ریخت. ما کجا می رفتیم؟ آن چه جمعی بود؟ فقط می دانم که خوب شد بیدار شدم و خوب یادم هست برخی یادها و گفته ها، نگاه ها و چهره ها، ریشه در کجاهای خاطره های دور و نزدیکم دارند. البته یک بخشی اش به همین کتاب برمی گردد که دیروز همه روزم بود.

 

 وبلاگ حسین سناپور

نقد اقای عبدی در شرق

از خبرگزاری کتاب ایران

  

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *