وبلاگ و خاطرات

شب احيا گفتم سري بزنم به دفتر خاطرات سالهای گذشته ام و خودم را مروري كنم. خواندن خاطرات حس غریبی دارد. ناگهان برایت تصویر می شود تصوری که از خودت و دنیای پیرامونت داشتی و حالا می بینی چقدر از آن فاصله گرفته ای. دیگر شده ای. افقهایم چقدر نزول کرده اند. رنگ نان شب گرفته اند. بگذریم، به اين فكر كردم كه آن را در وبلاگم ادامه دهم حالا مي بينم كه نمي شود. قلم و كاغذ و تنهايي حس ديگري دارد. منتشر نمي شود انجا فقط خودتي. خودت و خودت به معني واقعي كلمه ولي اينجا نه. منتشر مي شوي و اگرچه كسي نمي خواندت اما در دسترسي و اين مانع مي شود كه خودت باشي. جايي خوانده بودم كه خصوصيت وبلاگ صداقت است و صميميت آنجا ديگر هر كسي خودش است اما حس مي كنم كه نه چون بهر حال هر كسي يك نسبتي با اطراف و اطرافيانش دارد. بده بستان و رودربايستي و هزار چيز ديگر.اصلا اين خصوصيت زمانه مدرن شايد باشد كه ما همه بازيگريم، صبح ها كه از خواب پا مي شيم نقاب به صورت مي زنيم. براي يك لقمه نون هزار تا فوت كوزه بلديم. حالا چطور مي شود وقت نوشتن از خودمون همه نقابها را كنار بذاريم و خودمون باشيم.اصلا آنقدر روابط آدمها محاسبه گرايانه شده كه اگر همه صادقانه وبلاگشان را دفتر خاطراتشان كنند با نام خودشان … واي كه يه دنياي جديد درست مي شه. مگه نه؟

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *