خّرما آن سرخی …

Date شنبه ۵ دی ۱۳۸۸

 

آن شامگاه، شامگاه دهمین روز از ماه محرم سال شصت‌و یکم، شامگاهی شگرف بود، یگانه و دیگرسان، در آن شامگاه، زمان از پویه باز ایستاد؛ تاریخ به گوشه‌ای در خزید و به کمین نشست و خیره نگریست.

در آن شامگاه شگرف بود که آسمان یکسره در خون نشست و به یکبارگی سرخی گرفت. خورشید، شرمناک و زرد روی از آنچه در زمین رخ داده بود، چهره در خون می‌شست و در دریایی از خون شناور بود. خونی که بر خاک ریخت؛ اما زمان را رنگ زد و آسمان را. تا آینه را از زنگ بزداید و از نم بپیراید؛ از زنگ ننگ و از نم ستم.

اگر آن خون بر خاک نمی‌ریخت، زمان همواره در ننگ می‌ماند و آسمان پیوسته در زنگ؛ آن خون زنگ زدای ننگ پیرای؛ آن خون خرم خدایی که از پاک‌ترین و تابناک‌ترین تن، بر تیره‌ترین خاک فروریخت؛ تنی همه جان و راه برده به جانان که کمترین تیرگی و خیرگی در آن نمانده بود؛ تنی یکسره پیراسته از آک (=عیب) و گسسته از خاک؛ تن فرزند خون؛ خونی همه شکوه و شگون؛ خدایانه‌ترین خون: خون حسین - که درودهای خدای خون بر او باد! بر آن «خون خدای».

خٌرما آن خون که آسمان را رنگ زد! اما، از آن پیش، زمین را از پلیدی و پلشتی، از بیراهی و تباهی، از ددی و بدی شست. خارستان خاک، از این خون، نارستان شد و خزان جهان بهارستان . چه شارستان‌ها از آن در نینوا، آن شوره بوم تفته بینوا رُست و چه نگارستان‌ها! آری! خوشا آن خون که همه خرمی است! خرما آن سرخی که یکسره سبزی است  

از دکتر میرجلال الدین کزازی

هیچ پاسخ به “خّرما آن سرخی …”

    نظر دهید

    XHTML: برچسب های مجاز: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>