ارزش مدير

مردی برای خريد طوطی وارد يک پرنده فروشی شد . فروشنده به سه طوطی مشابه که روی شاخه ای نشسته بودند اشاره کرد و گفت : ” طوطی سمت چپی ۵۰۰ دلار می ارزد . ” مرد پرسيد : ” چرا آنقدر گران است ؟ ” فروشنده پاسخ داد : ” خوب ، اين طوطی می تواند با رايانه کار کند . ” مرد در مورد طوطی دوم پرسيد و فروشنده توضيح داد که قيمت اين يکی ۱۰۰۰ دلار است چون او همه کارهايی را که آن يکی بلد است می تواند انجام دهد به علاوه اينکه می تواند در اينترنت سرچ کند . مرد با ترس و لرز در مورد طوطی سوم سوال کرد و متوجه شد که ۲۰۰۰ دلار می ارزد ، شگفت زده پرسید : ” اين يکی چه کاری بلد است ؟ ” فروشنده گفت : ” اگر بخواهم صادقانه جواب بدهم بايد بگويم که من…

بدون شرح

  داستانی را که می خواهم برایتان نقل کنم درباره سربازی است که پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد. سرباز قبل از این که به خانه برسد، از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.» پسر ادامه داد:« ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.» پدرش گفت:« پسر عزیزم، متأسفیم که این مشکل برای…

با عشق

  ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند: « امیلی عزیز، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.با عشق، خدا» امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکـر کرد که چـرا خـدا مـی خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!» پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط ۵ دلار و ۴۰ سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان…

بدون شرح

  بخشي از سخنراني ال گور در مراسم اهداي جايزه صلح نوبل ۲۰۰۷ به نقل از شماره اخير هفته نامه  شهروند امروز: “… ماهاتما گاندي بزرگترين دموكراسي روي زمين را از خواب بيدار كرد و با آنچه خود “ساتياگراها” يا نيروي حقيقت مي ناميد، اراده اي مشترك پديد آورد. در هر سرزميني، حقيقت، آنگاه كه شناخته شود، اين قدرت را دارد كه ما را آزاد كند. حقيقت اين قدرت را دارد كه ما را يكپارچه  سازد و با ايجاد مبنايي براي تلاش همگاني و مسووليت پذيري مشترك، به شكاف ميان من و ما پل بزند. ضرب المثلي آفريقايي هست كه مي گويد “اگر مي خواهيد سريع برويد تنها برويد و اگر مي خواهيد دور برويد با هم برويد.” ما بايد به سرعت تا دور برويم. ما بايد اين غرور را از خود دور كنيم كه پاسخ در اعمال فردي، شخصي و در انزواست. اقدامات فردي مي توانند موثر واقع شوند…

دوباره سلامي سبز و ساده

از مدتها پيش در اين خيال بودم كه خانه نو كنم در فضاي مجازي اما … بهرحال اين مشكلي كه پيش آمد براي پرشين بلاگ عزمم را جزم كرد. مدت كوتاهي است ننوشتم اما واقعا وقتي عادت مي كني به نوشتن در فضاي مجازي ديگر ترك كردنش مثل آن مي ماند كه گم كرده داشته باشي. باور كنيد دلگيري خاصي داشت. بهرحال آمدم خانه جديد و مانده ام به سلامي دوباره كه چگونه نثار دوستان كنم. ديدم اين خانه همان است و سلامم نيز همان سلام سبز و ساده سرآغاز وبلاگ قبلي ام بايد باشد. “دير زمانی است که وبلاگ می خوانم و سر نوشتنم نبوده تا حالا که با تشويشی شيرين اين سطور می نگارم و مانده ام از کجاست اين دلشوره پرشور. چرای نوشتنم اما شايد به ميلی نا گفتنی می رسد به رسانه ای … خاص …خاص ما … در وبلاگ رسانه نسل ما چيزی هست که ناگزير خواستنی است.اول…